تبلیغات
مطالب به یاد ماندنی - سختی های زندگی

سختی های زندگی

جمعه 13 مرداد 1391 09:09 ق.ظنویسنده : دانیال دزفولی

 
برای مشاهده ی  این مطلب به ادامه ی مطلب رجوع کنید.

 

سختی های زندگی

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند. دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟"
دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید:
"دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند."
سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟
هویج، تخم مرغ یا قهوه؟
"

زرنگی

1

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است


2

پدر به دیدار بیل گیتس می رود

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


3

پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید
.

مسابقه


یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد. سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از
آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد،
همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است.
جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.

بازمانده


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا
خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه
اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است
دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند
.

غرور

روزی درختی که شاخ و برگ زیادی داشت، برگهایش را اذیت میکرد و میگفت شما زندگیتان را مدیون من هستید و اگر من بخواهم میتوانم شما را بمیرانم. سپس شاخه هایش را تکان میداد تا برگها بریزند و برگها را به تمسخر میگرفت تا اینکه آخرین برگ از او خواست تا این کار را انجام ندهد و به او گفت که او نیز بدون برگ نمیتواند زنده بماند ولی درخت بی توجه به درخواست برگ آنقدر شاخه هایش را تکاند تا همان یک برگ نیز فرو افتاد. هیزم شکنی که از همان نزدیکی میگذشت با دیدن درختی بی برگ به گمان اینکه او مرده است به سویسش رفت و او را نقش زمین کرد. درخت کنار برگها سر شکسته به زمین افتاد.
درخت زندگیش را محتاج چند برگ بود ولی خودخواهیش او را نابود کرد
.

ترفند شیطان

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»
شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگی‌ست
آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب
انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.
راست گفته‌اند كه شیطان دو ترفند اساسی دارد كه یكی از آنها نومید كردن
ماست. به این طریق دست كم مدتی نمی‌توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افكندن در وجود ماست، تا رشتة ایمانمان كه ما را به خدا متصل می‌كند، گسسته شود.
پس مراقب باشید كه فریب این دو ترفند را نخورید!

*********

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت: ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف
خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار
سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا

اتحاد

چند سال پیش در بازی های پارا المپیک در " سیاتل " آمریکا 9 نفر در خط آغاز مسابقه دو صد متر، آماده ایستاده بودند. با شنیدن صدای تفنگ آنان شروع به دویدن کردند. در میان این افراد یک جوان دیده می شد. او در حین مسابقه به زمین افتاد ولی باز از جا برخاست و مسابقه را ادامه داد. اما بار دیگر زمین خورد. از نگرانی شروع به گریستن کرد. 8 ورزشکار دیگر با شنیدن صدای گریه پسر از سرعت خود کاستند. آنان سپس ایستادند و نزدیک پسر آمدند. دختری که مبتلا به فلج اطفال بود، به پسر گفت : می توانیم باهم کارها را بهتر انجام دهیم. 9 نفر که همگی دچار معلولیت بودند دست در دست هم حرکت کردند و مشترکاً به نقطه انتها رسیدند . همه تماشاگران در ورزشگاه ایستادند و مدت ها آنها را تشویق کردند.

زندگی

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.
پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتماً
متوجه شده اید که همگی قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است. شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند، اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.

**********

ستاره کوچولو دستاشو نیم بند دور گردن مادرش حلقه کرده بود گرمای نیم گر گرفته اش، صورت سرد مادرش را گرم میکرد ستاره کوچولو هفت سال بیشتر نداشت میخواست گریه کند ولی نمی دانست برای چه درد عجیبی توی چهره داشت بغض اش را میفشرد و به زحمت آب دهانش را پایین میداد ساعت از نیمه گذشته بود تا به حال سابقه نداشته او تا این وقت شب بیدار بماند کسی نمی دانست از سرما بود یا که از چیز دیگری بود اما بد جوری تن سفید کوچک اش میلرزید هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی افتاده بود.
ساعت ها بود مادرش روی تخت افتاده بود و حرکتی نداشت از وقتی پدر ستاره
مرده بود مادرش عوض شده زیاد سیگار میکشید دائما مست بود این اواخر مردهای زیادی داخل خانه رفت و آمد میکردند و هر بار باید به بهانهی ستاره تا شب بیرون میرفت یک بار خانه خاله یک بار مهمانی همسایه یک بار تولد یک بار....
همه توی محل در مورد مادر ستاره میگفتند اما او از این حرف ها هیچ نمی فهمید. دستانش خیس بود و سرمای شب مثل شلاقی روی دستانش میکوبید پاهایش را جمع و زیر گلوی مادرش کشید. این اواخر اخلاق مادرش تند و ابوس شده حال خوبی نداشت از فرط مستی دائم عق میزد. کارش شده بود آرایش جلوی آینه و کشیدن سیگار. ستاره با اینکه هفت سال داشت اما هنوز مدرسه نرفته بود. دارد باران میآید ستاره کوچولو سعی میکند محکم تر دسانش را دور گردن مادرش حلقه کند. اما دیگر فایده نداشت دستان کوچک وظریف او تاب و توان نگه داشتن سر بریده مادر را روی تنه بیجانش نداشت
شاید هنوز منتظر بود صبح شود و مادرش پای میز آرایشش بشیند و شب با یک مرد
به خانه بیایید تا او بتواند خانه خاله پیرش برود و با سگ خاله بازی کند.

**********
معلم وارد کلاس شد و گفت بچه ها امروز یه سوال
می خوام ازتون بپرسم که جوابش در زندگی شما تاثیری عظیم خواهد داشت!
طبق روال عادی همه بچه ها با شادی از اینکه درس به تاخیر افتاده با تایید درخواست معلم سرو پا گوش شدند. معلم پرسید بچه ها چه چیزی در زندگی یک فرد به او ارزش میده؟
در لحظه اول همه با تعجب از سوال به هم نگاه کردند. بعد از لحظاتی گمانه زنی ها آغاز شد. یکی میگفت: روابط انسانی ماست که به ما ارزش میده... اون یکی میگفت پول ماست که به ما ارزش میده... اون یکی میگفت نه این اعمال نیک ماست که به ما ارزش میده... نیم ساعتی با این گمانه زنی ها گذشت. اما همه می دانستند که مقصود معلم چیز دیگری بود.
بالاخره همه خسته شدند و از معلم خواستند تا این سوال رو خودش جواب بده.
معلم با وقار هر چه تمام تر خودش رو به کنار تخته سیاه رسوند و تکه گچی سفید برداشت.

همه منتظر بودند...

معلم روی تخته نوشت 0.000000000000001
در خط پایین نوشت.....100000000000000.0
در خط پایین نوشت.....111111111111111.0
از بچه ها پرسید ارزش کدام یک بیشتره؟
همه گفتند سومی
معلم گفت:آفرین...
انسان مانند این 0 و یاد خدا مانند 1 می مونه! اونچه
که به انسان ارزش میده تقدم خداوند مهربان بر خودشه! هرچه که سعی کنید خودتون رو از خدا جلوتر بگذارید نا خواسته ارزش خودتون رو پایین تر آوردید و برعکس هر چه خدا را بر خودتون مقدم بدونید در اصل دارید ارزش خودتون رو زیاد می کنید!
همه چیزهایی که شما گفتید درست بود ولی ارزش اونها به اینه که در انجام
اونها خدا رو مقدم بر اونها بدونیم تا به این وسیله به کارهامون ارزش بدیم!
اون روز مقصود معلم رو خوب نفمیدم! شاید الان هم خوب نفهمیده باشم ولی
آرزوم هستش که یه روزی بتونم مقصود معلم رو در زندگیم به کار ببندم
!

زنجیر عشق

یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می کوبید که بره خونه، زن مسنی دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. او می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت:
" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."
زن گفت: " من از سن لوئیز میام، و فقط از اینجا رد می شدم. صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن، و این واقعا لطف شما بود."
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت:
" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود. درحالیکه بر روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می خوند:
" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت. در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه، به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
" همه چیز داره درست میشه، دیگه مشكل پول نداریم، دوستت دارم، جو
!"

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند


روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج
تحصیلش دستفروشی می كرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر
آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی مابه ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او
اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده
شد. هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام
كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن
جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید
تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد. چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است
»


آخرین ویرایش: - -

 
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:15 ق.ظ
Heya i'm for the first time here. I came across this board and I
find It really useful & it helped me out a lot. I hope to give something back and aid others like you helped me.
شنبه 21 مرداد 1396 03:47 ق.ظ
I am regular visitor, how are you everybody? This paragraph posted
at this web site is actually pleasant.
جمعه 6 مرداد 1396 08:52 ب.ظ
It's nearly impossible to find knowledgeable people in this
particular topic, but you seem like you know what you're talking about!
Thanks
شنبه 31 تیر 1396 06:13 ق.ظ
Currently it appears like BlogEngine is the best blogging
platform out there right now. (from what I've read) Is that what you are using on your blog?
چهارشنبه 28 تیر 1396 08:13 ب.ظ
Wow that was odd. I just wrote an incredibly long comment but after I clicked submit my comment didn't appear.
Grrrr... well I'm not writing all that over again. Anyways, just
wanted to say fantastic blog!
چهارشنبه 28 تیر 1396 08:08 ب.ظ
Hmm it appears like your site ate my first comment (it
was extremely long) so I guess I'll just sum it up what I submitted and say, I'm thoroughly enjoying your blog.
I as well am an aspiring blog writer but
I'm still new to everything. Do you have any tips and hints for newbie blog
writers? I'd definitely appreciate it.
چهارشنبه 28 تیر 1396 07:52 ق.ظ
Hi there, You have done an excellent job. I will definitely digg
it and personally suggest to my friends. I'm confident they'll be benefited from this site.
یکشنبه 25 تیر 1396 10:30 ق.ظ
Highly descriptive post, I liked that bit. Will there be a part 2?
جمعه 26 خرداد 1396 11:44 ب.ظ
What's up to every , since I am genuinely keen of reading this webpage's
post to be updated on a regular basis. It carries pleasant information.
یکشنبه 21 خرداد 1396 03:17 ق.ظ
Thanks in support of sharing such a nice thought, piece of writing is good, thats why i
have read it fully
پنجشنبه 18 خرداد 1396 09:29 ب.ظ
What's up, the whole thing is going perfectly here and ofcourse every
one is sharing data, that's in fact good, keep up writing.
شنبه 13 خرداد 1396 02:57 ق.ظ
Thanks designed for sharing such a pleasant opinion,
article is fastidious, thats why i have read it entirely
چهارشنبه 3 خرداد 1396 10:18 ق.ظ
Does your site have a contact page? I'm having problems locating it but, I'd
like to shoot you an e-mail. I've got some suggestions for your blog you might be interested in hearing.
Either way, great website and I look forward to seeing it develop over
time.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:20 ب.ظ
If some one needs expert view on the topic of blogging
and site-building then i recommend him/her to pay a visit this website, Keep up the nice
work.
سه شنبه 29 فروردین 1396 11:49 ق.ظ
It's going to be finish of mine day, however before finish I am reading
this great piece of writing to increase my
know-how.
جمعه 25 فروردین 1396 08:49 ب.ظ
Very good article. I absolutely love this website. Thanks!
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:07 ب.ظ
I do consider all of the ideas you have offered on your post.
They're very convincing and will definitely work. Still, the posts
are very quick for newbies. May you please lengthen them a bit from
next time? Thank you for the post.
جمعه 18 فروردین 1396 12:13 ب.ظ
My spouse and I stumbled over here coming from a different web address and thought I may as well check things out.
I like what I see so i am just following you. Look forward to looking over your web page for a second time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر